!!!دونه هاي گرم برف

وقتي دونه هاي برفي، گرم بشن! من و تو ديگه نبايد دل سرد بشيم

Sunday, February 26, 2006

ماجراي دونه هاي گرم برف

وقتي هوا سرد مي شه
!دونه هاي سرد برف از آسمون پايين مياد
وقتي من و تو دلسرد مي شيم
!اشك از چشمامون پايين مياد
من مي خوام
!دل سرد خودمون و دونه هاي برف و گرم كنم
وقتي دونه هاي برفي، گرم بشن
!من و تو ديگه نبايد دلسرد بشيم
پس بيا زندگيمون و گرم كنيم
!شباي تارو سيا ه و با شمع روشن كنيم

***********************************************

Sunday, February 19, 2006

جاده بي عبور

من و تو از جاده بي عبور قدم زديم ،راه را اشتباه پيموديم
بايد برگرديم، به روزهايي كه من از تو جدا بود و تو براي من بي معنا ترين كلمه بود. برگرد و در بازگشت به راهي كه پيموديم فكر كن ...باز هم به راهت ادامه بده ...گاهگداري به پشت سرت نگاه كن...و دستي تكان بده، من اينجا تو را خواهم ديد

***********************************************

Friday, February 17, 2006

فال با کانت و دکارت

جمله ای که جلوی چشمم بود قابل باور نبود...مثل یک فال قهوه
زمان کلیدی است که بر تمام قفلها می خورد
این جمله رو وقتی واقعا نا امید شده بودم از کتاب فلسفه و تفکر کانت و دکارت خوندم

***********************************************

Tuesday, February 14, 2006

!!همه ما آدميم

ساعت 11 شب بود، باد خيلي بدي می اومد، يك بادكنك فروش به دوست كوچكش گفت بدو بگيرش، بادكنك كنار پاي من افتاده بود، برداشتمش، در حالي كه پسر كوچولو، با دست و صورتي سياه و كثيف، با چشمايي نا‌هماهنگ و كمي زخمي، يه كلاه پوسيده به سرش طرف من مي اومد با اون لبهاي رنگ پريده لبخندي به من زد كه انگار از ته دلش بود گفت: ممنون خانم!، اينقدر هوا سرد بود كه يك دستش به جعبه آدامسهايش و يك دست ديگه توي جيبش بود، سريع سمت ماشين رفتم و بخاري رو روشن كردم، اون هم دنبالم مي اومد
كنار درب ماشين ايستاد و سلام كرد،منم ناچار شدم جوابش رو بدم
آدامس نميخري؟
!نه نمي خوام
!حالا مطمئني،؟يكي بخر ديگه
!به خدا غير از اين 50 تومن پول خورد ندارم
نه ممنون من آدامس مي فروشم پول نمي گيرم
چه پسر خوبي!حالا وايسا!كجا ميري؟مي خواي هزار تومن بدم برام خورد كني؟
!آره!خيلي خوبه
!بيا! يك آدامس بده!پونصد تومن هم برگردون
!نمي شه پول زور بگيرم؟!كمتر پس بدم؟
نه!نميشه !مي خواي يه آدامس ديگه بدي!؟؟
!آره!ممنون!آخ جون بالاخره امروز پول مي گيرم
...باشه برو! ولي از كسي پول زور نگير
!باشه قول مي دم
!از خوشحالي رو هوا داشت مي دويد! اولين بار بود كسي رو با هزار تومن خوشحال مي كردم
تا بيست دقيقه داشتم به زندگي اين جور آدمها فكر مي كردم! روزها چه كار مي كنن؟ گدايي؟! شبها؟ باز هم گدايي؟! پس گهگداري هم غذا مي خورند! اما واقعا اين هزار تومن براي اونه؟يا تا به خونه نرسيده همون كسي كه اونو وادار به اين كار كرده ازش مي گيره؟! چه زندگي بدي !چه كسي به فكر زندگي اين آدمهاست!! ما همه آدميم! فقط! گناه ما كساني هستند،كه ما رو به دنيا آوردند

***********************************************

Monday, February 13, 2006

14 Feb

فردا 14 فوريه روز ولنتاين؟؟
همون روزي كه ما ايراني ها نداريم، البته فقط در ظاهر و با اين حال اين روز ميلادي رو دوست داريم و براي كسايي كه دوستشون داريم هديه مي گيريم،خوب بود ما
هم يك روز شمسي با اين عنوان داشتيم
اميدواريم روزي بشه كه دوست داشتن واقعي رو با فرهنگ اصيل و تاريخ شمسي در تقويم ايراني ببينيم...تا به همه ثابت بشه ما ايراني ها در فرهنگمون دوست داشتن واقعي هم وجود داره
84/11/24

***********************************************

Sunday, February 12, 2006

مي خندم ولي؟

آره خيلي مي خندم ،خيلي خوشحالم ،...ولي دقيقه اي تنها نيستم ،فقط فكر مي كنم، از همين افكار خسته شدم ،كاشكي همه چيز مثل يك معجزه عوض مي شد...يك اتفاق كه بنا به خواسته من باشه...،اينهارو فقط خدا مي دونه ،كه ديگه كاري از دست من بر نمي ياد و فقط دست خودشه! مي دونه چه تحولي مي خوام و چقدر خوشحالم مي كنه
آخه ديگه چطوري بايد به خدا بگم كه از يكنواختي خسته شدم! خدا، مي دونم قلمم تلخ شده...اما ايندفعه رو ببخش...ديگه خسته شدم
مي دوني كه ماهيمم مرد! از بس تو اون تنگ لعنتي موند ،دوست داشت كه جاشو تغيير مي
داد، پس خدايا يك كاري بكن،نمي خوام به همين راحتي بيام پيشت
84/11/23

***********************************************

Saturday, February 11, 2006

عکس از محمد راز دشت


قد خمیده سه ساله کی دیده؟ سرای بریده رو تو نینوا
...رنگ خون و دستای کبود و رنگ پریشون و تو کربلا

بوی سیب و حرم حبیب و حسین غریب و کرب و بلا

دل خسته یه گوشه نشسته ،میگه دل شکسته بیا بابا
...بوی پونه، طفلکی می دونه عمه پریشونه تو خرابه ها

رنگ نیلی ضربت سیلی به صورت نیلی ،تو خرابه ها
...گل لاله یه گل آلاله حرم سه ساله قراره ماست

***********************************************

Tuesday, February 07, 2006

روزهاي امتحان

انگار به پاي اين روزها وزنه بسته بودن ،كه به سختي حركت مي كردن ، من پنج شنبه آخرين امتحان رو دادم و خلاص شدم ،اينقدر امتحان داشتيم كه وقت نكردم درس بخونم ، امتحان از درسهاي پيش نياز ،كه من حاضرم بابت هر درس پيش نياز سه درس اختصاصي پاس كنم، و طرف اونها نرم!حالا امتحانا تموم شد و زندگي به روال هميشگيش برگشت ،براي كسايي كه هنوز امتحاناشون رو ندادن آرزوي موفقيت مي كنم! و خواهش ميكنم بهانه نيارين كه درسها سخته و پيش نيازه و اين حرفها ! هرچي هست بايد پاس كنين! اصلا هم سخت نيست ،فقط شما تنبلي مي كنين و نميخونين! ببینيد! من اين درسها رو دوست نداشتم و همشون رو خوب ندادم ،شما هم همينطور مثل بقيه اين درسها رو بخونيد ،ديگه هم بهانه نيارين
خداحافظ همگي
شنبه- 15/11/84

***********************************************

كنار پنجره

كنار پنجره
خاطراتمو مرور مي كنم
با آهنگي كه بيش از سه ساله اونو گوش مي كنم ...با آدمهاي خوب و بدي كه در گذر زمان با من بودن ،حالا همه از زندگيم رفتن و باز هم روياهاي قشنگم با من موندن ،روزهام داره بهتر از روزهاي گذشته مي شه ،فقط منتظر لحظه اي هستم كه تو روياهام اونها رو مي ديدم مي بينم و با اونها زندگي مي كنم
اما خيلي خستم ،خسته از اينكه فقط تو روياهام بهشون مي رسم ،....حالا مي خوام برم كناري بشينم و چشمامو ببندم تا همشونو توي خواب مرور كنم و باهاشون زندگي كنم...پس شب بخير

***********************************************