!!!دونه هاي گرم برف

وقتي دونه هاي برفي، گرم بشن! من و تو ديگه نبايد دل سرد بشيم

Sunday, July 17, 2005

نمیشه اینم نگفت



.حرفام راه گلومو بستن ...با کسی هم نمیخوام حرف بزنم
هیچ کس خوشی هامو نمیتونه ببینه....دلم خیلی پره
...دیگه چیزی نمیتونم بنویسم
آخه چی بگه....؟
!!!یکی که منتظره یه اتفاقه فقط ....یه چیزی که فقط اتفاق بیفته همه چی تموم شه...مثه روزی که دنیا تموم میشه
بازم دنبال یه بهونه میگردم...بهونه...بهونه ...اصلا یعنی چی؟؟ هدف هم داره؟؟
...ما آدما هممون سر کاریم...دنبال یه بهونه ایم
دنبال چی هستیم؟ دنبال راهی که همه میرن؟ این که دیگه هدف نمیشه
بهونه ...یه چیزی که سرگرممون کنه ...فکر کنیم باید به همون دلمون خوش باشه....فقط در حد یه فکر ....واقعیت نداره...موقعی میرسه که میبینین همون چیزایی که دلتونو خوش میکرد زره ای هم ارزش ندارن
....اصلا ارزش اون موقع یعنی چی؟معنیش رو هم نمیفهمی
....فقط دلت میخواد بمیری...از اینکه یه مدت مهمترین آدما تو دلشون بهت خندیدن دلت میگیره
...اصلا تا حالا به این موضوع فکر کرده بودی
که ممکنه بهترین روزا خراب شه ....روزایی که تودفتر خاطراتت کلی ازشون نوشتی
!!!!نزارین بهترین روزا اتفاق بیوفته.... که یه روزی همونا خراب بشن...اونوقته که...حالت مثله من گرفته میشه

***********************************************

...........


...ديگه نميخوام بنويسم

***********************************************

Wednesday, July 13, 2005

!!!!نقطه دور از دسترس


........كنار پنجره واستاده بودم داشتم بيرون و نگاه ميكردم رفتم تو فكر
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
يعني من انقد خلم؟؟از اينجا هم كه جايي رو نميشه ديد؟؟...آخه ديوونه از اينجا هم دورتره....دورترين نقطه ممكن....يعني چي شد كه اينجوري شد؟!!!!واقعا نميدونم كه چي شد؟؟!!
يعني ممكنه يه روزي اين پنجره براي دورترين نقطه هم مثله زره بين بشه؟؟؟
دوست دارم كه بشه...خدا رو چه ديدي شايد شد....واي...هركي اين نوشته هاي احمقانه رو بخونه فردا برام از تيمارستان وقت ميگيره
اشكالي نداره هركسي يه موقعي رو مد ديوونگي هم ميره!مگه نه؟.....
الان دارم پويا گوش ميدم...خيلي الان به ديوونگي من مي خوره

***********************************************

آرزوها


:آرزوهاي آدما در سن هاي مختلف
:يك تا هفت سالگي
ظهر ها نخوابم
زود تر بزرگ شم
شبا جلوی تلويزيون بخوابم
يه بار تنهايي برم حموم
تو بازی جوراب شلواری رو بجای مو بکنم سرم
نايلونو بكنم تو سرم
ظهرها تو كوچه بازي كنم
ظهرها باغچه رو آب بدم
بستني مو از ته بخورم
رژ لب داشته باشم
كفش پاشنه بلند داشته باشم
اسکیت یا دوچرخه داشته باشم
موهام تا انگشتای پام بلند شه
وقتی بزرگ شدم ریشام طلایی باشه
زود تر برم مدرسه
جامو تو کلاس عوض کنم برم پیش دوستم
:هفت تا دوازده سالگي
واسه معلممون زیر پایی بگیرم
مامانم بزاره برم تولد دوستام
ديگه نرم مدرسه
:دوازده تا پانزده سالگي
بابا اينقدر گير ندين نميتوني نميشه!ميتوانيم ميشود
ديگه بزرگ شدم ،تنهايي ميخوام برم بيرون
:پانزده تا بيست سالگي
واقعا ديگه از مدرسه خسته شدم
يه پارتي داشته باشم كه راحت برم دانشگاه
يه ماكسيما داشته باشم، شبا وليعصر يه تابي بخورم
يه كار خوب داشته باشم كه دستم تو جيب بابام نباشه
..................
!!!!خب ديگه با عرض پوزش ،...من تا همين جا تجربه كردم

***********************************************

يك توصيه





!!!يك واقعيت
...اگر كليد قلبي رو نداري قفل نكن
...به چشمان كسي نگاه نكن، اگر دروغ خواهي گفت
...به كسي سلام نده، اگر خداحافظي در پيش است
...دست كسي را نگير،اگر رها خواهي كرد
...به كسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فكرت است

***********************************************

گرگان


22/4/1384
سلام
من چند روزيه كه به اتفاق آقاي پدربه عنوان ماموريت كاري اومدم گرگان، كه كمي از كارهاي بابام سر در بيارم... ،به نظر كه جاي بدي نمياد...يه شهر كوچيكه ...جاهاي جالبي روهم ديدم ....بندر تركمن هم رفتيم،مردم اينجا هيچ تفريحي ندارن...فقط ميتونن پياده روي كنن ...حالا ميشه فهميد چرا همه ميان تهران...!!!آقاي پدر يك سري برنامه براي اينجا دارن اميدوارم اوضاع اونجا هم كمي بهتر بشه! لباس پوشيدن دخترا از همه جالب تره روسري هاشون از همين روسري هاي تركمن كه جديدا توي تهران ميپوشن با يك پيراهن بلند...اكثرا هم سني هستن...و با پوستر هايي كه زدن ميشه فهميد ،دوران انتخابات همه طرفدار دكتر معين بودن
الان دارم از نت بوك پدر مينويسم...خيلي كار با هاش سخته... دائما هم ميفرمايند: برنامه هاي من رو به هم نريز
اين چند روز سفر،روزاي خوبيه...ولي خب يكمي هم سخته ...هيچي مثل تهران برام خوشايند نيست ولي چيزاي ديگه اي هم باعث شده اين چند روز بيشتر بهم خوش بگذره
يه چيزي كه برام از همه جالب تره اينه كه يك تلفن مجاني پيدا كردم ...با آرامش تلفن صحبت ميكنم و ميام اينترنت!!ديگه نگران پول تلفن آخر ماه نيستم!البته باز بيام تهران نگران ميشم
منظره جالبي هم جلوي خونه هست كه حسابي منو بابام سرگرم شديم...يه بيابونه كه شهر موش هاست ...انواع و اقسام موش ها توش يافت ميشه...كوچك، بزرگ، مامان ،بابا
راستي ....براي اولين بار كنار بابام رانندگي كردم ،بابام گفت هنوز راننده نشدي، ولي براي كسي كه تازه گواهينامه گرفته خوبه
....فهميدم كه ديگه از ماشين خبري نيست تا واقعا راننده بشم
.....خب من ديگه برم...فعلا خداحافظ

***********************************************

Sunday, July 10, 2005

اولین روزی که رفتم سر کار



18/4/1384
سلام
امروز دیگه نه اسمم پشت کنکوری بود نه بچه مدرسه ای!!!چونکه کنکور هارو که دادم از مدرسه هم که خبری نیست، گرچه شاید چند روز دیگه پشت کنکوری بشم و لی خب تا اواسط مرداد خیالم راحته!! خلاصه به خاطرهمین،امروز روز اولی بود که رفتم سر کار اونم شرکت بابام... بگی نگی... با اینکه روز اول بود ولی واقعا یه کارهایی از دستم بر اومد که بتونم بابام و خودمو راضی کنم!خلاصه که بد نبود یه جورایی خوش گذشت !!!
...خب این شعرم که نوشتم...میدونم که اصلا به من نمیخوره از این چیزا بنویسم ولی خب....دیگه

***********************************************

کامران هومن جدید


1384/4/18
اونی که میخواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که میخواستم دلمو شکستو به پای یک عشق جدید نشست و
چشم روی آرزوم همیشه بستو پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که میخواستم مثل اشک چکید و تو طول راه باز یه کسی و دید و
به آرزوش انگار دیگه رسید و به خواطر هیچی ازم جدا شد
اونی که میخواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که میخواستم... اونی که میخواستم.... اونی که میخواستم
اونی که میخواستم دل ازم بریدو....بین گلا یک گل تازه چید و
به اونی که دلش میخواست رسید و با غم و غصه منو آشنا کرد
اونی که میخواستم...منو برد بهشت و اسم منو رو سردرش نوشت و
بهونه کرد بازی سرنوشتو!!!!تو شهر رویاها منو رها کرد
اونی که میخواستم...منو برد از یادو
رفت پیش اون کس که دلش میخواد و
زد زیر عشقش که یادش نیادو
مثل همه آدما بی وفا شد
اونی که میخواستم...منو تنها گذاشت رفت

***********************************************

Friday, July 08, 2005

..........



...... روز ای خوبی رو دارم میگذرونم
..........خیلی خوب ،حتی انتظارشم نداشتم
..........!!!!ولی همش به خودم زهر میکنم

پنج شنبه ،شانزده تیر

***********************************************

Wednesday, July 06, 2005

!!!!!یک ساعتی که بهم خوش گذشت




.....فکر روزهای خوبی که گذشته و شاید دوباره اتفاق بیوفته
...شایدم نیوفته.اینا فقط در حده یه فکره
!!یه فکر بی مزه و سطحی...1 ساعت به گذشته برگشتم ...
چقدر خوش گذشت...!گذشته همه مثه من خوشایند نیست
گذشته خیلی ها بده سعی میکنن بهش فکر نکنن.ولی من گذشتمو دوست دارم...فقط دلم می سوزه که قدر روزامو ندونستم !خیلی اشتباه کردم مگه نه؟
هرچی آدم بزرگتر می شه ،خوشی ها بیشتر لذت داره و بدی ها صد برابر آدمو اذیت میکنه . ولی کاشکه آدم بچه بود و همون خوشی ها رو داشت ،با لذت کمتر و نداشتن هیچ غصه ای
هرچی آدم بزرگتر می شه ،فکرش مشغول تر میشه ...کاراش زیاد تر میشه...هدف هاش قوی تر میشه ...برنامه هاش واقعی تر میشه...مامان، بابا براش مهمتر میشن...دوستای بدش بدتر میشن...دوستای خوبش عزیزتر میشن
حالا الانه که آدم باید درست فکر کنه ...سعی میکنم 1 ساعت هم الان فکر کنم....فکر آیندرو ...ببینم چه جور یه؟؟خوبه یا نه؟؟
!!!خدا کنه بهتر باشه
ولی.............. شایدم بعدا در باره همین روزام بخوام بنویسم!!یعنی ممکنه؟
!چون فقط چند بار کافیه پلک بزنی تا ببینی کاری از دستت بر نمیاد.....

***********************************************

!!!!اگه بشه چی میششه


!!!!!داشتم فکر میکردم...خوابم نمیبره بد شانسی
......یه عالمه فکرای خوب
!خیلی عجیبه ....دو ساعتی گذشته
یعنی میشه _
نه نمیشه _
!!!چرا شاید بشه... نفوس بد نزن_
یعنی فکر میکنی بشه؟؟ _
خب....ممکنه_
پس خیلی بهش فکر نکن_
...ممکنم هست شانس من نشه_
حالا اصلا چی بشه؟؟؟_
همین که الان خوابم ببره_
وا خیلی لووسی.مسخره کردی؟_
خودت لوسی .بابا مسخره چیه؟من چیزه دیگرو_
میگم شاید بشه...خب نمیتونم بگم،روم نمیشه
ااا خوبه پس !من که میگم میشه_
یعنی میشه؟؟؟_
نه نمیشه_
!!!چرا شاید بشه... نفوس بد نزن_
......._

***********************************************

گواهینامه




دو شنبه 13/4
روز خوبی بود… گواهینامم اومد… 9صبح اومد دم در خونه وگفت بیا منو بگیر ...گفتم بهتر از تو خیلی ها هستن. …..، خیلی منتظر بودم ...که بتونم رانندگی کنم...3 ساعتی که گذشت طاقت نیووردم به مامانم اصرار کردم بریم بیرون رانندگی کنم ...مامانم قبلا که ماشین بهم نمیداد ، از این میترسید یکی رو بکشم قتل عمد بشه، برم زندان یا قصاصم کنن، اقلا نمیگفت به درخت میزنی...به چیزای اساسی فکر میکرد،بالاخره راضی شد...( آروم برو...وایسا...آدممممه....راهنمااا بزن...چالسسس) کلی هول کردم و حرص خوردم ...ولی خوب بهش حق دادم چون موقع رانندگی هواسم خیلی پرته و اینور اونورو نگاه میکنم ..از خروجی اتوبان ها که میرم تو لاین پر سرعت ،از سربالایی هایی که سر پیچه ..خیلی میترسم. فرداش هم یه خورده رانندگی کردم (شهرک نفت و شهرک محلاتی..) سه بار خاموش کردم، کلی بوق زدن ... اینایی که پشت سر آدم بوق میزنن از اول راننده بودن؟؟ خب راننده عزیز بووق نزن که من هول نشم....بله با شمام که داری وب لاگ رو میخونی
البته به لطف خدا و کمک مامانم وهمکاری شماحتما رانندگیم بهتر میشه....
فعلا خدا حافظ ...
15/4/1383

***********************************************